قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3096

تاريخ الفي ( فارسى )

شروع در گرفتن ولايت خراسان نمود و هرات را - چنانچه سابقا در وقايع سنهء خمس و اربعين و خمسمائه [ - 545 ] هجرى مذكور شد - گرفت . و از آنجا به جانب بلخ رفت . آنجا ميانهء او و امير قماج كه از قبل سلطان سنجر ، والى بلخ بود ، محاربه واقع شد . آخر الأمر ، جمعى از تركمانان غز كه همراه امير قماج بودند به او غدر كرده نزد علاء الدّين غورى آمدند و بلخ را او به حوزهء تصرّف خود درآورد . و چون اين حكايت به سمع سلطان سنجر رسيد ، با لشكرى عظيم متوجّه دفع او شد . علاء الدّين غورى نيز مستعد حرب شده ، با سلطان سنجر جنگ كرد و در آن معركه گرفتار شد و خلقى بسيار از سپاه غور به قتل رسيدند . و چون علاء الدّين را نزد سلطان سنجر آوردند ، از وى پرسيد كه « اى علاء الدّين ، اگر من به دست تو گرفتار مىشدم با من چه مىكردى ؟ » علاء الدّين فى الحال ، زنجيرى از نقره بيرون آورد و گفت كه « قصد من اين بود كه اگر سلطان به دست من گرفتار شود ، اين زنجير را در پاى او مىكنم و او را بر فيروزكوه نگاه مىدارم ! » سلطان سنجر را از راست گفتن او بسيار خوش آمد و او را تحسين بسيار كرد . فرمود تا خلعت پادشاهانه به او بپوشانند و باز حكومت فيروزكوه و تمامى ولايت غور به وى ارزانى داشتند . و از تاريخ روضة الصفا چنين ظاهر مىشود كه چون علاء الدّين بر دست سلطان سنجر گرفتار شد ، سلطان فرمود تا بندى گران بر پاى او نهند . علاء الدّين به سلطان پيغام فرستاد كه « متوقّع چنان است كه سلطان با بنده همان عمل كند كه من نسبت به او انديشه نموده بودم . » سلطان از كيفيّت آنچه او انديشه نموده بود استفسار فرمود . علاء الدّين گفت : « من از جهت عزّت سلطان بندى از نقره ساخته با خود قرار داده بودم ، كه اگر سلطان به دست من افتد ، اين بند بر پاى او خواهم نهاد . » سلطان سنجر فرمود تا آن بند را از اسباب علاء الدّين پيدا كرده بر پايش نهادند . و چون لطف طبع و شعر جزيل بليغ علاء الدّين به سمع سلطان رسيده بود ، بعد از چند روز سلطان او را از بند بيرون آورده حريف بزم و نديم مجلس ارم نظم خود گردانيد . آورده‌اند كه روزى طبقى پر از مرواريد نزد سلطان سنجر نهاده بودند كه علاء الدّين حاضر شد . سلطان آن طبق مرواريد را به وى بخشيد . علاء الدّين بديهه اين رباعى را بگفت : بگرفت و نگشت شه مرا در صف كين * باآنكه بدم كشتنى از روى يقين وانكه به طبق مىدهدم درّ ثمين * بخشايش و بخششم چنان كرد و چنين گويند سلطان سنجر نوبتى موزه بيرون كرده پاى خود را از گرد راه پاك مىكرد . بر كف پاى سلطان سنجر خالى بود . علاء الدّين را نظر بر آن افتاد . بعد از رخصت ، بوسه بر كف پاى سلطان سنجر داده ، اين رباعى را بگفت :